امشب می خواهم در زیر این سایه ی مرگ بار . در زیر تاریکی آسمان . در زیر شبی که نمی دانم چه
سحری را در پیش دارد
بر آستانه ی این شب
اشک بریزم
نمی خواهم بگویم که لحظه ها را میگذرانم تا به انجا که میخواهم برسم
لحظه هایی که هم اکنون سپری می شوند بدون ان که جا مانده ی خود را ار گذر و گذر لحظه ها با خود ببرند
لحظه ها میگذرد و من به همه چیز میخندم ٬ شاد می شوم و هم گام با تو در دنیایی که نمیدانم آن را
می خواهم یا نه پایکوبی می کنم
در آن لحظه هیچ چیز نمی خواهم ٬ تنها میخواهم که دگر تمام نشوند و مثل همیشه می خواهم در
حضورت اشک بریزم
سوالی که بار ها و بارها پرسیدی که چرا در مقابل من؟
اما ای کاش پا به این دنیا نمیگذاشتیم
دنیای که شاید آرزوی دیروز و شاید اندوه بار بگویم ٬ آرزوی فردای ما بوده
ای کاش پا نمی گذاشتیم و به آن دنیای کودکی خود لبخند میزدیم
چه قدر زیبا بود که نامم را به راحتی برای اولین بار صدا کردی
و من ناتوان مثل همیشه
چه زیبا بودند آن شب ها ٬ شب هایی که گقتبم ار آرزوهایمان
شب هایی با ترس از بیدار شدن دیگران
شب هایی که مملو بود از پاکی و طراوت
شب هایی که بر تقدسشان عهد بستیم
شب هایی با ترس از نزدیک شدن ساعت ۵
ساعت ۵ مرز ایستادگی بود .
پایان یک شب
و سحری با شادی نگه داشتن یک شب دیگر
و روزی غرق در گفته هایمان و امید به نزدیک شدن شب
و باز هم شب
تکرار می شدند آن شب ها و ما باز بر آن لبخند می زدیم
و امروز روزیست که شاید به آرزویی که در سرمان بود رسیدم . به حسرت ها یی که آن شب ها داشتیم
اما امروز باز هم حسرت می خوریم
حسرت و حسرت
از این دقایق هیچ نمیدانم فقط میدانم که لحظه ها همچنان دارد می گذرد می گذرد
و من باز در شط اشکم غرق می شوم بدون آن که بدانم چرا
و بدون آن که تو بدانی چرا در مقابل تو
امروز روزی بود که من ناخواسته از نقطه ای دور ٬ در اوج آسمان های بی کران پا به زمین گذاشتم
نمیدانم چرا در این روز پا به زمین گذاشتم و لقب آدم رابه خود گرفتم و من نیز در طایفه ی به ظاهر
آدمیت و انسانیت قدم گذاشتم
در هنگام تولد چه می دانستم؟به چه امید داشتم؟ من با آن چشمانم به دنبال چه بودم؟
به دنبال این بودم که بزرگ و بزرگتر شوم ؟.
بزرگ و بزرگتر شوم که اکنون در حسرت کوچک ماندن بمانم؟
یا بزرگ و بزرگتر شوم که در انتظار مرگ باشم؟
که سرشاراز پوچی شوم؟چه قدر می خواستم بزرگ شوم؟
در امید آن بودم و هستم که قدر زندگی که نمیدانم چسیت را بدانم
گاهی پیش از آن که قدر زندگی اطرافم را بشناسم احساس ترس و تنهایی کرده ام . همان اندازه که
بزرک و بزرگ تر شدم ٬ زندگی تغییر کرده و این حقیقتی ست پذیرفتنی
آسان نیست که بدانم چه راهی را باید در پیش بگیرم ٬ چه تصمیمی بگیرم و یا چه کاری انجام دهم
می دانم که زندگی زنجیری ست از افق های نو ٬ آرزوها ی نو٬ روزهای نو و تغییراتی ست که به سوی
من می آید و گاهی در رویارویی با این همه٬بی نیاز از یاری نبودم
باید باور کنم که می توان آغاز کرد که می توان دوباره متولد شد
به دنیا پا نهادم مانند کتابی باز ٬ ساده و نا نوشته .
میخواهم سرنوشت خود را رقم زنم تا کتاب خالی ام پر شود
به دنیا پا نهادم مانند نیرویی باز٬ نیرو یی که مرا به هر سو می کشد . می دانم که آماده و قالب به
دنیا نیامده ام - مانند یک دانه ٬ یک بذر - زاده شده ام و می هراسم از این که همچون بذر بمیرم
در انتهای همه ی ایم متولد شدن ها ٬ زددگی کردن ها٬ خالی شدن ها و پر شدن ها
چیست؟؟
کلمه ای که ما را در انتظار نگه داشته
کلمه ای نا شناخته
هیچ گاه نمیتوان حقیقت مرگ را پنهان کرد
همه ی گورستان ها را می بینم و چه آسان از آن میگذرم . کاش گورستان ها در همه جا بود تا
رهگذران دوباره و د.باره از مرگ یاد کنند....
پایان همه ی تولد ها مرگ است . متولد شدت یعنی آماده شدن برای مرگ. و هرسال متولد می شوم
که برای مرگ آماده شوم
و من باز امروز متولد شدم
۱۷ مرداد
من تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم
به خاطر سرکوب کردن همه چیز به خاطر فرو رفتن تو خاطزاتم
میخوام دوباره اینجا بنویسم شاید یکم خالی شم چون خیلی وقته تصمیم گرفته بودم چیزی ننویسم
اخر هیچ راهی پیدا نیست من میخوام دوباره در این جاده ی بی انتها ی زندگیم قدم بزنم